سگ های انسان نما
شبی خواب دیدم که در بیابانی تعدادی سگ انسان نما با اسلحه بالای سر چند نفر که آن ها را لخت کرده اند ایستاده اند. آن چند نفر کلاغ پر می رفتند و آن سگ های انسان نما جلوی پای آن ها شلیک می کردند و آن چند نفر برای اینکه تیر ها به آن ها برخورد نکند تند تر می رفتند. چه خواب خوفناکی بود. جلوتر که رفتم متوجه شدم یکی از آن هایی که کلاغ پر می رود پسرم ابراهیم است . به آن سگ های انسان نما التماس کردم که این پسر من است و بگذارید او را با خود ببرم. به سرعت دویدم تا ابراهیم را در آغوش بگیرم اما او به کبوتری تبدیل شد و به آسمان پرواز کرد. به آن سگ های انسان نما گفتم او را برایم بگیرید. آن ها گفتند او به جایی پرواز کرد که دیگر هیچکس نمی تواند او را بگیردو در همین حال هراس و ناامیدی بودم که ناگهان از خواب پریدم.
