دست شکسته و شوق جبهه
نام امام حسین(ع) مانند ذکری همیشه بر سر زبانش بود. یادم می آید در زمان کودکی اش درباره کیفیت نماز شب از من سوال پرسید و من نیز با اشتیاق برایش توضیح دادم. محمد قبل از اینکه به جبهه برود دستش شکست . پس از مدتی به من گفت مادر جان من هر موقع که بتوانم یک استکان چای را جا به جا کنم گچ دستم را باز می کنم و به جبهه می روم . از این صحبتش زمان زیادی نمی گذشت که روزی به من گفت باید به جبهه بروم. به او گفتم کمی صبر کن پسرم هنوز دستت درد می کند. او گفت امام حسین خودش شفایم می دهد.
