دسته گل لاله
یک شب خواب دیدم رضا و همرزمانش در حال پیشروی به سوی دشمن هستند. من به او گفتم: رضا جان! صبر کن من هم بیایم. مگر قرار نبود ما هم باشیم و از هم جدا نشویم. او گفت : نه، تو میان مردها عیب است بیایی. برگرد و او رفت. من هم پشت سرش دویدم رسیدیم به یک دریا آنها رد شدند. من ایستادم و نتوانستم که بروم. بعد دیدم آنها یک دسته گل لاله شده اند. با خود گفتم: لاله به معنای شهید است. رضا حتماً شهید شده است. صبح که از خواب بیدار شدم بعد از چند روز خبر شهادت او را به ما دادند .
