درد پنهانی
سیدعابدین تازه از جبهه آمده بود. عده ای به دیدنش آمده بودند. او در حضور جمع پایش را دراز کرد. مادرش سرزنش کنان گفت: پسرم! جلو جمع کسی پایش را دراز نمی کند. او هیچ نگفت. بعد از دقایقی از جا برخاست و به اتاقی دیگر رفت. در آنجا پایش را دراز کرد. من کنارش رفتم و گفتم: پسرم پایت درد می کند؟ گفت: پدر، پاها و کمرم ترکش دارد و اذیتم می کند. اما به مادر هیچ نگو، او ناراحت می شود.
