خستگی به خاطر مامان
روزی با عکس حسین صحبت می کردم و می گفتم: مادرجان! چرا به خوابم نمی آیی؟ دلم برایت تنگ شده است. فردایش دخترم مرا صدا زد و گفت: دیشب خواب حسین را دیدم که در حیات محل مداحی می کرد و نوحه می خواند. وقتی خواهرش را دیده و گفته خسته ام، خواهرش پرسیده: چرا؟ گفته: به خاطر مامان، به خاطر مامان.
