سامانه شهدای دیار سربداران تعداد شهدای دیار سربداران 2017 نفر

خبر شهادت

پسرم شانه ام را تکان می دهد. می گوید: مامان! مامان! بلند شو، می گن فردا قراره جنازه آقا یوسف رو بیارن. چشم هایم را باز می کنم و می گویم: جنازه؟! مگه شهید شده؟ می گوید: آره! مردم داشتن سر آب حرفشو می زدن. خاله گفت: بهت بگم اگه می خوای ما رو ببری حموم بازار، امروز ببر که فردا نمی تونی بری. زمزمه می کنم: چه زود خوابم تعبیر شد!
پسرم را توی حوله ای می پیچم و او را روی سکو می گذارم و شروع می کنم به پوشاندن لباس هایش. نگاه ها و صداهای پچ پچ زن ها تمام شدنی نیست. خاله به طرفم می آید و می گوید: بیا بریم پیش زن یوسف یه کمی دلداریش بدیم. حرفش را نیمه تمام می گذارد و می پرسد: چی شده خاله جان؟ می گویم: هیچی! فقط از وقتی اومدم، در گوش هم حرف می زنن. نمی دونم از غیبت کردن چی نصیبشون شده که ول کن نیستن. پسرم با ذوق و شوق می گوید: راستی، مامان بهت نگفتم مردم می گن بابای منم قراره دنبال جنازه آقا یوسف بیاد. تمام بدنم به لرزه افتاد. به خاتون نگاه می کنم که با صدای آرامی قرآن می خواند. چشم می دوزم به عکس محمدحسین و می گویم: راستی تا یادم نرفته، تو این ناخوشی ها، یه خبر خوش بهت بدم. چند وقت دیگه دختر دیگه مون هم میاد سر مزارت می شینه و باهات حرف می زنه. می خوام اسمشو بذارم فاطمه.