حال و هوای دیگر
خانواده اش او را تا مشهد بدرقه کردند. وقتی خواستیم سوار قطار شویم، دختر کوچکش که 2یا3سال بیشتر نداشت چند مرتبه صدا زد باباجان… بابا… باباجان. هربار عباس علی برمی گشت او را در آغوش می گرفت و می بوسید و نوازش می کرد و به مادرش می سپرد و خداحافظی می کرد. سوار قطار شدیم و به کاروان رزمنده ها پیوستیم. او با حالتی خاص گفت: این سفر با مسافرت های قبلی فرق دارد، چون با همه خداحافظی کرده ام و حال و هوای دیگری دارد. درست می گفت. او در این سفر در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید
