بی حرمتی به فرشتگان
یک شب که خیلی منتظر نامه محمدعلی بودم، او را در خواب دیدم که وارد کوچه شد و یک بیرق سبز و لباسی سبز پوشیده بود. در جلویش چند سیاه پوش بودند، سرم را از پنجره بیرون آوردم و گفتم: می دانی که چند وقت است که نامه ات نیامده و من شبانه روز منتظر نامه تو هستم؟ چرا به خانه نمی آیی؟ محمدعلی گفت: مادرجان! من نمی توانم بیایم، زیرا اگر بیایم نسبت به این فرشتگان بی حرمتی کرده ام، پس تو بیا. ولی وقتی رفتم به نزد او، ایشان به من گفت: برگرد و من هم برگشتم.
