ایمان و خلوص
در پادگان دو کوهه بودیم. من سرپرست سرکشی به گروه ها بودم و اصغر فرمانده دسته بود. نوبت سرکشی به گروه آن ها بود که شب را نیز همان جا ماندگار شدم. در حالی که هوا سرد بود متوجه اصغر شدم که به آرامی از خواب بیدار شد و وضو گرفت و به نماز و دعا و راز و نیاز با خدا مشغول شد . با دیدن این صحنه به شدت به ایمان و خلوص او غبطه خوردم.
