سامانه شهدای دیار سربداران تعداد شهدای دیار سربداران 2017 نفر

اگر تو هم بروی، مردی در خانه ندارم

یک روز رضا از سرکار آمد و به من گفت: مادر جان! من می خواهم به جبهه بروم. من ناراحت شدم و گفتم: نمی خواهد به جبهه بروی- چون که پسرم و داماد کوچکم در جبهه بودند- گفتم: مردی در خانه ندارم اگر تو هم بروی. ولی او گریه می کرد و اشک می ریخت. او گفت: مادر! اگر نگذاری بروم، یک روز بدون خداحافظی می روم. ولی من باز هم گفتم: نه. تا اینکه یک روز که دخترم از محل کار آمد نامه ای به من داد و گفت: مادر جان! رضا با بسیج برای آموزشی به پایگاه سپاه رفته است. من کاری جز دعا و آرزو برای دیدن پسرم نداشتم. او که می دید من خیلی ناراحت شدم. همیشه به محل کار دخترم تلفن می زد و یا نامه می داد که مبادا ناراحت باشم تا اینکه بعد از ۳ ماه خون دل خوردن، یک روز صبح زود صدای در به صدا در آمد. خوشحال به جلو در رفتم. وقتی دیدم که رضاست او را در آغوش کشیدم و گریه کردم. او با خنده گفت: مادرجان! نمی خواهی دوستم را به خانه دعوت کنی.