اردوی جهادی روستای دوچاهی
جهاد سازندگی در روستای دوچاهی اردو زد. اهالی روستا دیگر بعد از گذشت چند ماه بچه های جهاد را از خودشان می دانستند. حالا روستای دوچاهی هم آب انبار داشت، هم مدرسه و هم خانه های آجری. مردم یاد گرفته بودند چگونه نماز بخوانند و هم می دانستند امام خمینی کیست. زمانی که جنگ شروع شد، حسن همه بچه های اردوی جهادی روستای دوچاهی را جمع کرد و گفت: ما کار کردیم و برای روستایی ها زحمت کشیدیم، ولی الان جنگ است. صدام به پشت خانه های ما رسیده است. برای چه کسی کار می کنیم؟ اگر نرویم و جلو دشمن را نگیریم، همین مردم از دست می روند. الان وقت جنگ است. تعدادی از اعضای اصلی اردوی دوچاهی به جبهه رفته و در حماسه هویزه به شهادت رسیدند. خبر شهادت آنها که به گوش مردم روستا رسید، همه به شهر آمدند. همه مردم دوچاهی انگار از خانواده شهدای هویزه بودند که جگر گوشه شان را از دست داده بودند. حتی برای شهدا مراسمی در دوچاهی گرفتند. خانواده های دوچاهی بعد از شهادت حسن نام فرزندانشان را حسن می گذاشتند.
