سبقت برادران در شهادت
در خانه مهمان داشتیم. بهروز عازم جبهه بود. حمید هم می خواست برود جبهه. بهروز گفت: اسم من برای جبهه در آمده است، شیرینی گرفته ام. من باید بروم. برادرش حمید گفت: تو زن و بچه داری. شما بمان، من بروم. سپس بهروز و حمید هر دو گریه می کردند. طوری شد که متوجه نشدیم که چه زمانی مهمان ها رفتند.
