جشن شهدایی
شبی خواب دیدم که وارد کوچه شدم. سر کوچه را پرچم سیاه و آخر کوچه را پرچم سبز زده بودند. یکی از دوستان ورزشکار رضا سر کوچه ایستاده بود، سراغ رضا را از او گرفتم. گفت: رضا در کوچه آن طرفی است. به آن کوچه رفتم. تمام کوچه چراغانی بود. شیرینی و نقل پخش میکردند. در همه جا بوی خوش پیچیده بود و همه شاد بودند. رضا را دیدم که با لباس تمیز به طرف من آمد. چهل چراغی روی سرش بود. گفتم: آن را زمین بگذار. سنگین است. گفت: سنگین نیست. این چراغ امام رضاست. اینجا بهشت است و امشب همه شهدای ایران جمع می شویم و جشن گرفته ایم. منتظر آقای خمینی هستیم. او امشب می آید. ناگهان از خواب برخاستم. دو رکعت نماز خواندم. بعد از یک ساعت صبح شد. همین که رادیو را روشن کردم خبر رحلت حضرت امام را اعلام کردند.
