اثر انگشت شهادت
یک شب خواب دیدم که در ماه رمضان امام خمینی به خانه ما آمد، وارد شدند. لباس سفید بر تن کرده بودند و مثل همیشه عمامه سیاه بر سر گذاشته بودند. همین جا جلوی من به روی تخت نشست، گفتم: آقا اینجا چه می کنی؟ گفت: بیا امضاء کن. گفتم: امضاء بلد نیستم. انگشت بزنم. ایشان گفتند: انگشت بزن و من هم انگشت زدم،. فردای آن روز خبر شهادت محمدتقی ام را برایم آوردند.
