اسب قرمز رنگ
یک شب خواب دیدم که جعفر سوار بر اسب قرمز رنگی و با دست و پای سفید به طرف حیاط خانه می آید. جلو پله ها ایستاد و همه بچه ها و همسایه ها خوشحال بودند. به طرف مسجد رفتم دیدم اهالی همه جمع شده اند و یکی از اقوام از آنها پذیرایی می کند. جلوتر که رفتم او را دیدم. او مرا به باغی سر سبز و بزرگی برد و گفت: مادر جان! ناراحت نباش اینجا جای من است و تا صورت خود را برگرداندم دیگر او را ندیدم.
