کار واجب تر از امر پدر
یک شب پدر از من خواست تا به دنبال حسین به پایگاه بسیج بروم تا به اتفاق او برای خرمن کوبی به مزرعه برویم. وقتی به پایگاه رفتم و موضوع را به حسین گفتم او در جواب گفت: نیم ساعت دیگر خواهم آمد. به او گفتم : بابا همین الان با تو کار دارد. گفت: الان حدود پنجاه نفر بسیجی در اختیار من هستند، باید به آن ها آموزش بدهم، چون در این اوضاع و احوال آموزش دادن به این افراد واجب تر از خرمن کوبی است.
