چاقو طلایی
یک شب خواب دیدم در یک سرزمینی هستم که مقدار زیادی آب روی هم انباشته است و در گوشه ای دیگر باغ میوه ای است. به آن طرف نگاه کردم و دیدم سه نفر ایستاده اند. نفر وسط چهره ای نورانی داشت. طرف راست آن آقا، پسرم علی بود و طرف دیگرش یکی از دوستان علی. آنها به طرف من آمدند. نفر وسط چاقویی که مثل طلا می درخشید از جیبش درآورد و میوه ای را نصف کرد و نصف آن را به من داد. بعدش هر سه نفرشان به سوی قبله به راه افتادند.
