همراه همیشگی مادر
شبی در خواب دیدم که علی به به بالای سرم آمده است و می گوید: مادرم! گریه نکن، من همیشه همراه تو هستم. گفتم: اگر همراه من هستی چرا به کنارم نمی آیی؟ تو شهید شده ای و دیگر نیستی. گفت: نه من زنده ام و اکنون در باغی هستم که همه چیز در آن وجود دارد و اصلاً احساس دلتنگی نمی کنم.
