نماز شب
شب از نیمه گذشته بود. صدای باز و بسته شدن در را شنیدم فکر کردم پدرم هستند. گفتم: بابا شما هستید؟ جواب داد: بله. از صدایش فهمیدم برادرم محمد بود. به ساعت نگاه کردم و گفتم: هنوز که تا اذان خیلی مانده است. گفت: خواهر جان! می خواهم نماز شب بخوانم. تو هم بلند شو و با من نماز بخوان. من آن شب نماز را به محمد اقتدا کردم.
