عشق به مهدی
روزی که مهدی از جبهه جهت مرخصی برگشته بود، به همراه پدرش به مشهد آمد. ما که در خانه برادرش بودیم، ناگهان دیدیم پدرش وارد خانه شد. گفتیم: مهدی کجاست؟ گفت: بعداً می آید. باورم نشد و من سر از پا نشناخته بیرون پریدم و مهدی را که پشت دیوار مخفی شده بود در آغوش کشیدم.
