شهید اول
قبل از شهادن پسرم برات علی یک شب خواب دیدم که وارد باغی شدم و در آن باغ شهدا را کنار هم گذاشته بودند. من مشغول آبیاری بودم که متوجه شهدا شدم به سمت آن ها رفتم و محو تماشای آن ها شدم .ناگهان صدای دخترم را شنیدم که از یک بلندی صدا زد و گفت پدر جان شهید اول متعلق به ماست. از خواب بیدار شدم و متعجب بودم . تا زمانی که شهدای روستا را آوردند . ما نیز برای استقبال آن ها رفته بودیم. اولین تابوت در میان شهدا تابوت پسرم برات علی بود. حالا خوابم تعبیر شده بود.
