سید شال سیاه
یک شب در جبهه در حال خواندن زیارت عاشورا بودیم که محمود با صدای خوش نوحه خوانی می کرد و روضه حضرت فاطمه (س) را می خواند. ناگهان دیدم که یک سید با شال سیاه در میان جمع ما نشسته وگریه می کند. محمود بعد از اتمام نوحه خوانیش، به او پیشنهاد کرد که کمی نوحه بخواند. وقتی آن سید نورانی نوحه خوانی اش تمام شد بلند شد و از آنجا رفت. ما هرچه دنبال ایشان گشتیم هرگز او را ندیدیم .گویی که ناپدید شده بود.
