سید سوار بر اسب
محمود خودش قبل از رفتن به جبهه در خواب سیدی را می بیند که سوار اسب است و به محمود می گوید: بیا باهم به جبهه برویم. محمود در جواب می گوید: من توانایی حمل اسلحه را ندارم. سید می گوید: من به شما کمک می کنم و سوار اسب می شود و همراه سید به جبهه می رود.
