ساک مجروحان
علی جمعه، در روستای خودمان تا همان روز آخر که می خواستیم حرکت کنیم و به جبهه برویم، با فعالیت خودشان یک مسجدی برپا کردند و ساختند. در حین حرکت به سمت جبهه ابتدا در همان مسجد نماز خواندند و بعد حرکت نمودند. پس از پایان عملیات خیبر خواب دیدم که می خواهیم حرکت کنیم و من هم چون همرزم علی جمعه بودم ساک هایمان را بسته بودم تا ایشان هم بیاید. به ما گفتند که ایشان مجروح شده است. در عالم خواب ساک هایمان را بستم و آماده کردم تا با رسیدن ایشان و یا یافتنشان ، حرکت کنیم. ناگهان فرماندهان دستور دادند چمدان های مجروحان و شهدا را بر نداریم. من هم چون خبر مجروح شدن ایشان را شنیده بودم ساک ایشان را بر نداشتم. ناگهان در خواب، ایشان تشریف آوردند و گفتند: چرا ساک مرا بر نداشتید؟ گفتم: فرمانده دستور داد ساک مجروحان را بر ندارید ، خواستم تمرد از دستور نکرده باشم. او گفت: باید ساک مرا هم بر می داشتید. مگر نگفته اند که شهدا زنده اند؟ در خواب دیدم که تا تهران رفتیم و در تهران با خانواده اش تماس گرفتیم. از آنها حالش را جویا شدیم آنها هم فکر کردند ما از چیزی خبر داریم و به ایشان نمی گوییم . صبح که از خواب برخاستم و چند روز بعد با خانواده ایشان تماس گرفتم. آنها گفتند: دو روز پیش تشییع جنازه ایشان بوده است.
