رهایی کبوتر
در نماز جماعت بودیم. زمانی که نماز جماعت به پایان رسید به چادر رفتیم. وقتی غذا گرفتیم دیدیم سیدقاسم نیامده. دنبال او گشتیم. دیدیم در حال سجده به خواب رفته است. او را بیدارکردم. او به من گفت: خواب دیدم در یک باغ هستیم پدر و مادرمان هم هستند. دو تا کبوتر سفید آمدند و یکی را من گرفتم و دیگری را تو. من به تو گفتم: این کبوتر ها از طرف خدا آمده اند بیا آن ها را آزاد کنیم. من در حال رها کردن کبوتر بودم که تو مرا بیدار کردی. من شهید می شوم و شاید مجروح. اتفاقاً در شب عملیات والفجر 1 او به شهادت رسید.
