رهایی
یک شب کبوتری زیبا و سفید، اطراف خانه ما می چرخید. بی قرار بود. گاهی روی پشت بام می نشست و گاهی روی دیوار. به پشت بام خانه رفتم و با زحمت زیاد آن را گرفتم. متوجه بال زخمی و خونی اش شدم. کبوتر را به خانه آوردم تا بالش را ببندم. صبح روز بعد خبر شهادت علی اکبر را آوردند، همه در حزن از دست دادن او اشک ریختیم و به شهادتش افتخار کردیم. روز سوم شهادت ایشان، همسایه ما به خانه آمد و گفت: دیشب خواب علی اکبر را دیدم، می گفت: به برادرم بگو، کبوتر را رها کند. تنم لرزید. به سراغ کبوتر رفتم. اثری از جراحت در بال هایش نبود. او را آزاد و رها کردم.
