رفاقت
روزی در نماز جماعت من فکر کردم که اسماعیل اشتباهی را مرتکب شده است. بعد از نماز خدمت اسماعیل رسیدم و متذکر آن مسئله شدم. به او گفتم: این موضوع را مثلاً اگر رعایت کنید بهتر است. اسماعیل هم در عالم رفاقت و با خونسردی تمام حرف های من را گوش می داد و حرف من را قبول کرد. روز بعد او آمد و عین آن مسئله را دقیق تر و واضح تر برای خودم توضیح داد که من آنجا به اشتباه خودم پی بردم.
