بی قرار جبهه ها
یادم می آید یکبار هنگام رانندگی در کردستان تیری به دست مصطفی اصابت کرد. با اینکه باید به مرخصی می آمد و استراحت می کرد اما یک ماه در جبهه های کردستان بود و بیست روز به سبزوار می آمد. هنگامی که در سبزوار بود برای بازگشت به منطقه آرام و قرار نداشت . نمی دانم در آن مناطق چه دیده بود . انگار ندایی او را فرا می خواند. بعد از باز کردن گچ دستش بی درنگ به جبهه برگشت.
