به دنبال پسرم
در خواب به دنبال پسرم قربان علی می گشتم. ناگهان سید بزرگواری آمد و گفت به دنبالم بیا تا فرزندت را نشانت دهم. آن سید مرا به باغی برد که ابتدا و انتهایش مشخص نبود . بعد از مدتی پسرم را کنار رودخانه پیدا کردم اما او آن طرف رودخانه ایستاده بود. با زحمت خود را به ان طرف رودخانه رساندم و او را در آغوش گرفتم . انگار تمام دنیا میان دو دستانم قرار گرفته بود. تا خواستم با او صحبت کنم ناگهان از خواب بیدار شدم.
