برگ گل
ساعت7صبح بود. سیدکاظم از سنگر بیرون رفت و بعد از مدتی با بی سیم اطلاع دادند که درگیری شدیدی بین رزمندها و دشمن قرارگرفته است. با سرعت از سنگر بیرون آمدم و سیدکاظم را دیدم که تیر خورده و روی زمین افتاده است. نزدیکش رفتم او را تکان دادم، مثل برگ گل سبک بود و از خون او عطری در فضا پیچیده بود که اکنون بعداز سالها آن بو را احساس می کنم.
