اوج ایثار
از گروهی پانزده نفری که ماموریت دیده بانی منطقه ای از مهاباد را برعهده داشتیم، تنها من زنده مانده بودم و همه شهید شده بودند. دراز به دراز روی زمین افتاده بودند و شکم هایشان پاره شده بود و روده هایشان بیرون ریخته بود. در همین حال جواد که معاون گروه بود را دیدم که سینه خیز به سوی من می آید و قمقمه آبی را در دست گرفته بود لباس رزمش خونی بود و خسته و زخمی، تن بی رمقش را روی زمین می کشاند تا خودش را به من برساند. کنارم قرار گرفت. مرا جمع و جور کرد و گفت: نیم خیز شو تا آب در دهانت بریزم. گفتم : جواد جان! تو هم دراز بکش ، فقط ما دونفر مانده ایم. این سکوت هشدار دهنده است. انگار دارند ما را محاصره می کنند. ولی او بدون توجه به حرف های من قمقمه را روی دهان من کج کرد و ناگهان تیر بعثیان کوردل در کمر جواد نشست و او همچون مولایش حضرت عباس (ع) در کنار من شهید شد .
