شهید مجید گرایلی
شناسه شهید : 402980
نـام پـــدر : حبیب الله
تاریـخ تولد : 1342/2/1
اصالت : سبزوار - روستای خیرآباد
سن : 22 سال
مذهب : شیعه
تاریخ شــهادت : 1363/12/23
مــحل شـهادت : جزیره مجنون
محل تدفین : مشهد - - گلزار مطهر شهدای بهشت رضا (ع)
شهید مجید گرایلی فر فرزند حبیب الله در تاریخ 1342/02/01 در تهران دیده به جهان گشود. اصالتا از روستای خیرآباد شهرستان سبزوار می باشد. دوره ابتدايى را در مدرسه راه سعادت تهران آغاز كرد. مدير مدرسه روحانى بود و زيربناى فكرى، اعتقادى شهيد در اين مدرسه و تحت تعليمات مربّيان آن پى ريزى شد. با اتمام سال سوم ابتدايى در سال 1353، به دليل ضرورت شغلى پدر در همين سال به مشهد منتقل شدند و او براى ادامه تحصيل به مدرسه ابتدايى معصوم خانى رفت. دوره راهنمايى را در مدرسه پارت - واقع در خيابان دكتر بهشتى - به اتمام رساند و براى سال اوّل مقطع متوسّطه، به دبيرستان ابومسلم رفت و ادامه آن را تا اخذ ديپلم، در دبيرستان عَلَم گذراند. پرجنب و جوش و فعّال بود و در بازى ها هميشه نقشِ فرمانده را به عهده داشت. با اينكه خانواده از نظر اقتصادى در رفاه نسبى بودند، ولی از نظر اقتصادى به خود متّكى بود و سعى داشت از تحميل مخارج خود به پدر جلوگيرى كند. در تعطيلات تابستان بدون اطّلاع والدينش به كار نقّاشى ساختمان مشغول مى شد و هزينه تحصيل خود را اين گونه تأمين مى كرد. كم كم در اين رشته تجربه يافت و به صورت پيمانى كار قبول مى كرد. وقتى نیازمندی به منزلشان مى رفت، هر طور که بود به او کمک می کرد. دوستانش را از محرومين انتخاب می كرد و نشست و برخاست با آنها را ترجيح مى داد و همین موضوع باعث شد كه از زندگى نسبتاً مرفه كناره گيرى كند. ساعاتی که در منزل بود، به زيرزمين مى رفت و بر گليم كهنه ای مى نشست. گاهى مؤدّبانه شيوه زندگى والدينش را مورد انتقاد قرار مى داد و از آنها مى خواست كه از تجملات بكاهند. مجيد در اوقات فراغت به مطالعه و فوتبال مى پرداخت و به ديدار اقوام مى رفت و فعاليت هاى گوناگونى را در مسجد حضرت زينب(س) انجام مى داد. در جلسات مسجد، کلاس آموزش قرآن براى كودكان تشكيل مى داد. به نماز اهمیت می داد و سعی می کرد نمازهایش را در اول وقت، و حدالامکن به جماعت بخواند. ايّام محرّم و صفر، برنامه عزاداری را سازماندهی، و نوحه خوانی می کرد. جزء اوّلين مؤسسان هيئت راهيان كربلا - واقع در پايگاه شهيد مداعى - به شمار مى آمد. در رفع مشكلات والدينش مى كوشيد. از بيماران عيادت مى كرد و واسطه مى شد تا ديگران با هم آشتى كنند. به راستگويى، هوشيارى، گفتار خوب و كردار پسنديده ضرب المثل بود. شوخ طبعى او در خانواده شور و نشاط ايجاد مى كرد و اگر موردى باعث رنجش مادرش مى شد، صورت مادر را مى بوسيد و عذرخواهى مى كرد. با مادرش رابطه اى بسيار صميمانه داشت و مرتّب از او حلاليّت مى طلبيد. در تشكيل انجمن هاى اسلامى مستقر در مراكز صنعتى - كه مسئوليّت آن در سطح استان خراسان با حاج آقا محمّد جمالى بود - حضور فعّال داشت. قبل از انقلاب به دليل تكثير و پخش اعلاميه هاى امام(ره) چندین بار دستگير و شكنجه شد. با شروع انقلاب در صحنه هاى انقلاب به ايثارگرى پرداخت و در درگيري هاى مهّم مشهد شركت كرد و با چماق داران به زد و خورد پرداخت و در پايين آوردن مجسمّه شاه و در درگيرى بيمارستان امام رضا(ع) شركت داشت. سال 1358 در سنگر مسجد حضرت زينب(س) - واقع در خيابان شهيد دكتر بهشتى - پاسدارى و كشيك شبانه را به عهده گرفت. با تشكيل بسيج، عضو پايگاه مسجد شد و در كليه برنامه هاى نظامى-تبليغى پايگاه مشاركت می كرد. پس از تأسيس كتابخانه مسجد، نوجوانان محله را در آنجا جمع، و آنها را با اهداف انقلاب آشنا مى كرد. به شهيد بهشتى سخت ارادت داشت. آشنايى اش با حاج آقا جمالى - امام جماعت مسجد حضرت زينب (س) - او را بسيار متحوّل كرد. به گونه اى كه تحت تعليمات ايشان به تهذيب نفس پرداخت و علوم قرآنى را فرا گرفت. ساعات متمادى به تلاوت قرآن مى پرداخت. به مطالعه كتاب هاى مذهبى و رساله امام و كتاب هاى شهيد مطهرى مى پرداخت. قرآن را با صوت زیبایی می خواند و گاهی افراد خانواده را دور هم جمع و آيات قرآن را برايشان ترجمه و تفسير مى كرد. در رويارويى با مخالفان انقلاب، ابتدا سعى مى كرد آنان را ارشاد كند و اگر موفّق نمى شد، قاطعانه با آنها برخورد مى کرد. دوره دبيرستان او مصادف با شروع جنگ بود. دوره آموزش نظامى را به مدّت چهل و پنج روز در پادگان امام رضا(ع) گذراند و سپس در تابستان 1359 از طريق بسيج، عازم كردستان شد. در عمليات هاى متعددّى، از جمله: والفجر، تصرّف ارتفاعات كلّه قندى، بيت المقدس، خيبر، ميمك، بدر، شكستن حصر آبادان(ثامن الأئمه)، مهران و هورالهويزه شركت داشت، كه به عنوان پاسدار رسمى خدمت، و حقوقش را صرف محرومان مى كرد. مدت چهار سال در جبهه بود، مدّتى معاونت گردان كوثر از تيپ 21امام رضا(ع) را بر عهده داشت و بعد معاون فرمانده دلاور گردان ولى اللّه - شهيد برونسى - شد. شجاعت وى سبب شد تا به سمت فرماندهى گردان ولى اللّه لشكر 5نصر منصوب شود. سه بار در جبهه مجروح شد، ولى مجروحیتش را از والدين مخفى مى كرد. در كردستان، از ناحيه پهلو مورد اصابت گلوله قرار گرفت و مدّت دو ماه در بيمارستان بسترى بود تا بهبود يافت. حاج آقا محمّد جمالى مى گويد: «مهم ترين ويژگى اخلاقى مجيد، تواضع وى بود. در تمام مدّتى كه او را مى شناختم، حتّى يك بار حركت مغرورانه از وى نديدم يا بى احترامى نسبت به ديگران، حتّى غفلتاً از او سر نمى زد. كم ادعا بود. به سختى از او حرف مى كشيديم و تا اواخر حضورش در جبهه نمى دانستيم مسئوليّت وى در منطقه چيست. از هيچ كس كينه به دل نمى گرفت و يا دلى را نشكسته بود. براى رفع سوء تفاهمات، هميشه قدم پيش می گذاشت.» علاقه عجيبى به ادعيه داشت. معتقد بود هركس با دعا رابطه اى خوبى داشته باشد، خدا در كلامش تأثير مى گذارد. با تفكّر و مشورت، تصميم گيرى مى كرد. در خلوت به تفكّر مى پرداخت و در جمع، با اهل نظر به مشاوره مى نشست. تصوير امام(ره) را به سينه مى فشرد و آن را روى قلبش مى گذاشت و مى خوابيد و بر آن بوسه مى زد. انقلاب را عامل گندزدايى جامعه از فساد مى دانست. وى با بينش عميق به بررسى ضرورت ولايت فقيه در جامعه اسلامى پرداخته بود و با استناد به آيات و احاديث، اين نياز جامعه را تحليل و به ديگران تفهيم مى كرد. مصمّم بود تا آخرين لحظه جنگ، جبهه ها را ترك نكند، مگر اين كه شهادت او را از ميدان نبرد جدا سازد. مى گفت: «چون جنگ را به ما تحميل كرده اند، بايد تا آخرين قطره خون بجنگيم.» سرانجام در تاریخ 1363/12/23 در جزیره مجنون به فیض رفیع شهادت دست یافت. پاتك عراقى ها در مقابله با عمليّات بدر، موجب تركش خوردن مجيد گرايلى شد كه همرزمانش نتوانستند او را به عقب منتقل نمايند. لذا پيكرش در محل باقى مى ماند. روح شهيد را در 1364/02/09 تشييع كردند و آرامگاهى در قطعه مفقودين بهشت رضا(ع) به او اختصاص دادند.
