شهید احمد مزینانی
شناسه شهید : 402794
نـام پـــدر : مهدی
تاریـخ تولد : 1346/5/17
اصالت : داورزن - روستای مزینان
سن : 15 سال
شغل : دانش آموز
مذهب : شیعه
تاهل : مجرد
وضعیت در سازمان : بسیجی
مسئولیت : تک تیرانداز
تاریخ شــهادت : 1361/8/11
مــحل شـهادت : عین خوش
عملیات منجر به شهادت : محرم
محل تدفین : دامغان - شهر دامغان - گلزار مطهر شهدای فردوس دامغان
شهید احمد مزینانی فرزند مهدی در تاریخ 1346/05/17 در تهران دیده به جهان گشود. آقا مهدی کارگر ساده پمپ بنزین اختصاصی در حوالی نارمک تهران در کنار همسرش فاطمه خانم در همان منطقه زندگی میکردند. دومین ماه تابستان گرم و پراضطراب سال چهل و شش از نیمه گذشته بود. هفدهم مرداد ماه نگرانیهای خانواده آقا مهدی به پایان رسید. خداوند مهربان فرزند پسری به آنان هدیه کرد که نامش را احمد گذاشتند. احمد فرزند اول خانواده آقامهدی، دوران کودکی را در نارمک گذراند.هفت ساله بود که تمرین دین داری میکرد و نماز را در کنار پدر و مادرش میخواند. او در هفتمین بهار زندگی با تلاش مادرش توانسته بود لذت گفتگو با خداوندش را احساس کند. شهد شیرین گفتوگو با خالق آن چنان به کامش نشسته بود که تا روز عروجش یک روز از نمازهای او قضا نشده بود. پس از مهاجرت خانواده به شهرستان دامغان، احمد تحصیل در دوره ابتدایی را به پایان رساند و دوره راهنمایی را در مدرسه شهید محمد منتظری گذراند.او فرزند بزرگ خانواده بود. تعطیلات تابستان را همراه پدر بنایی میکرد؛ زیرا خانواده آقامهدی شلوغتر شده بود. احمد کمک میکرد تا قامت پدر در تأمین معاش خانواده کمتر خمیده شود. دستهای ترک خورده و خشن آقامهدی سبب شده بود تا احمد بیشتر از قبل در کار بنایی به پدر کمک کند. او در کنار تمام مسؤولیتهایی که پدر به او سپرده بود، به فعالیتهای مذهبی و سیاسی نیز مشغول بود. احمد یازده سال داشت که اولین روزهای انقلاب بر صفحه سرد زمستان نوشته میشد.پایگاه شهید مصفحی اولین مکانی بود که احمد بهطور رسمی در آن ثبتنام کرد. اعضای پایگاه بعد از شروع جنگ، تمام تلاش خود را میکردند تا نام ایران، انقلاب و امام زنده بماند. او چهارده سال داشت که برای اولین بار، مجوز یافت تا خود را در رزمگاه حق و باطل محک بزند. او که از کودکی دل و جانش با ذکر خدا مانوس بود پس از بازگشت از میدان جنگ تمام توانش را بهکار گرفت تا همسالانش را با خویش همراه سازد. آنها را به حضور در این بزمگاه نماز تشویق میکرد. رمز درک حضور را در برپایی و ایستادگی بر نماز اول وقت و جماعت میدانست.روزهای نوجوانی و پردغدغهاش را در حالی به پایان میبرد که آغاز نگرانی و فرار چشمهایش از خواب غفلتزدگی و مردگی جسمش بود.تنها ساعت زنگدار احمد بود که اجازه میداد تن خستهاش لختی آرام بگیرد. کمی مانده تا اذان صبح ساعت با صدایی گوشنواز او را به لحظه مناجات با خدا و نماز شب دعوت میکرد. عمر رفاقت احمد و ساعت زنگدارش چند سالی بیشتر نشد. میراثداری احمد از نامش امانتداریش بود.صدوده روز از عمر کوتاهش را در مناطق عملیاتی گذراند. روزهای دنیا هرچند کوتاه اما سخت برایش رقم خورده بود. احمد به سختگیری دنیا عادت کرده بود. او بندهای زندان تنگ و سخت دنیا را در میدان های نبرد بازکرد. عملیات محرم و دشتعباس و عینخوش مکان رهایی احمد بودند. روزهای قبل از عملیات برای او رسیدن به نهایت ایمان و جستوجوی بهترین راه و آزادی مطلق از تمام بندها بود. بچههای گردان محب در آخرین مرحله از عملیات محرم در یکی از کانالهای اطراف رودخانهای که با خون شهدای محرم و گرمای عشقشان به معبود ملتهب شده بود، با ذکر: «یا زینب» شاهد رهایی احمد بودند.او براثر اصابت تیر مستقیم دشمن در یازدهمین روز آبانماه سال شصتویک به دیدار امینترین امانتداران شتافت و صادقانه غریق دریای محبت یار شد.فردوس رضای دامغان سالهاست احمد را در آغوش آرام خود جای داده است.
