شهید محمد برغمدی
شناسه شهید : 402265
نـام پـــدر : رضا
تاریـخ تولد : 1345/8/1
اصالت : جوین - روستای برغمد
سن : 16 سال
شغل : نقاش ساختمان
مذهب : شیعه
تاهل : مجرد
تحصیلات : ابتدایی
وضعیت در سازمان : بسیجی
مسئولیت : رزمنده
تاریخ شــهادت : 1361/2/20
مــحل شـهادت : شلمچه
عملیات منجر به شهادت : بیت المقدس
محل تدفین : جوین - روستای برغمد - گلزار مطهر شهدا
شهید محمد برغمدی فرزند رضا در سال ۱۳۴۵ در روستای برغمد سبزوار متولد شد قبل از رفتن به مدرسه، برای آموزش قرآن به مکتب رفت و پس از آن تحصیلات ابتدایی را در دبستان زادگاهش به پایان رساند اما به دلیل مشکلات اقتصادی از ادامه تحصیل باز ماند.
مدتی به کارهای کشاورزی و دامداری پرداخت و به پدر و مادر در انجام کارها کمک می کرده و بعد برای پیدا کردن شغلی که بتواند بهتر و بیشتر به هزینه خانواده کمک کند عازم تهران شد و مشغول کار نقاشی ساختمان شد ولی به دلیل پارهای مشکلات به زادگاهش برگشت و دوباره به کشاورزی روی آورد.
محمد بسیار خوش برخورد و خوش گفتار بود و هرگز با پدر و مادر به تندی حرف نزد.
پدر محترمش می گوید:
((تا زمانی که در مدرسه بود معلمین و اولیای مدرسه از او رضایت کامل داشتند و هرگز از او گلایه نمی کردند. او نه تنها به پدر و مادرش و بزرگترها احترام می گذاشت بلکه با مهربانی و عطوفت با خواهران کوچکترش برخورد میکرد. به فرائض دینی به ویژه نماز خیلی اهمیت می داد))
محمد به مجالس تعزیه و روضه خوانی علاقه زیادی داشت و در این محافل فعالانه شرکت میکرد و بعد از بازگشت از تهران که تقریباً مصادف شده بود با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران جز فعالیتهای بسیج شد و چند سالی که در روستا بود در جلسات پایگاه بسیج شرکت میکرد.
محمد برغمدی در تاریخ 1360/5/9 داوطلبانه از طریق بسیج عازم جبهه شد و در لشکر پنج نصر در تیپ ۱۸ جوادالائمه مشغول به خدمت گردید.
برای دومین بار در تاریخ 1361/2/1به جبهه رفت و رزمنده لشکر ۵ نصر بود و سرانجام در تاریخ 1361/2/20 در منطقه شلمچه و در جریان عملیات بیت المقدس بر اثر اصابت گلوله به گلویش به فیض شهادت نائل آمد.
پیکر پاک و مطهر او را پس از تشییع در روستای زادگاهش برغمد به خاک سپردند.
برادر شهید درباره روحیه والای شهادت طلبی او می گوید:
((آخرین باری که عازم جبهه بود از شهادت صحبت می کرد. و خانواده را برای پذیرش خبر شهادت خود آماده میکرد. ما نگران شدیم ولی او با اطمینان می گفت که شهید می شوم و از شما می خواهم که عکسم را بزرگ کنید و جلوی تابوت هم بزنید.))
