شهید علی مهری
شناسه شهید : 402106
نـام پـــدر : حسن
تاریـخ تولد : 1341/11/7
اصالت : داورزن - روستای مهر
سن : 18 سال
شغل : کشاورز
مذهب : شیعه
تاهل : مجرد
تحصیلات : ابتدایی
وضعیت در سازمان : سرباز
مسئولیت : پیاده
تاریخ شــهادت : 1360/7/5
مــحل شـهادت : آبادان
عملیات منجر به شهادت : ثامن الائمه(ع)
محل تدفین : داورزن - روستای مهر - گلزار مطهر شهدا
شهید علی مهری فرزند حسن در تاریخ 41/11/7 در روستای مهر سبزوار به دنیا آمد. سالهای اولیه تحصیلات دوره ابتدایی را در زادگاهش گذراند و بعد ترک تحصیل کرد و به شغل کارگری مشغول شد.
او فردی خوش برخورد ، متین ، آرام و با غیرت بود. به والدینش احترام می گذاشت و در کارها به آنها کمک می کرد.در برابر مشکلات صبور ، بردبار و بسیار خونسرد بود. بسیار سخاوتمند بود و چهره ای شاد و بشاش داشت و هرگز عصبانی نمی شد. در انجام فرائض دینی و ترک محرمات کوشا و دقیق بود و به نماز و روزه اهمیت می داد. با قرآن مانوس بود و از غیبت دوری می جست. به اهل بیت(ع) عشق می ورزید و در مراسم مذهبی و مجالس عزاداری ائمه اطهار فعالانه حضور میافت.
علی قبل از انقلاب اسلامی در تظاهرات و راهپیمایی های مردم علیه رژیم ملعون پهلوی شرکت می کرد و پس از پیروزی شکوهمندانه انقلاب اسلامی به فعالیتهای سیاسی و مذهبی خود ادامه می داد و در پایگاه بسیج فعالیت می نمود.او به حضرت امام خمینی ارادت خاصی داشت و اجرای فرامین ایشان را بر همگان واجب می دانست.
ایشان همزمان با شروع جنگ و در ابتدای سال 1360 برای گذراندن خدمت مقدس سربازی از طریق ارتش جمهوری اسلامی به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام شد و رزمنده لشکر 77 خراسان بود. مادر محترم او می گوید:«زمانیکه قرار بود به جبهه اعزام شود من خیلی ناراحت بودم و به مسئولی که همانجا بود گفتم من یک پسرم در جبهه است این را نبرید علی به من گفت: مادرجان من خودم میخواهم بروم ، کسی مرا نمی برد ، من خودم با کمال میل می روم و شما اصلا ناراحت نباش.»
و سرانجام پس از ماه ها حضور داوطلبانه در مناطق عملیاتی در تاریخ 60/7/5 در جبهه آبادان و در جریان عملیات ثامن الائمه(ع) بر اثر اصابت گلوله به پا و قلبش به فیض شهادت نائل شد. پیکر پاک و مطهر این شهید عزیز را پس از تشییع با شکوهی در زادگاهش روستای مهر به خاک سپردند.
مادر محترم شهید می گوید: «علی هنگام حرکت برای شرکت در عملیات به دوستش گفته بود: من خواب دیده ام شهید می شوم و تو مرا تشییع می کنی.»
مادر محترم او می گوید: «پس از شهادت او من خیلی گریه می کردم شبی خواب دیدم به خانه مان آمد و گفت مادر چرا خودت را ناراحت می کنی جای من که خیلی خوب است و بعد گفت مادر اگر می خواهی جایم را نشانت دهم دنبالم بیا. او سریعتر می رفت و من دنبالش می رفتم. و از میان ملائک و فرشته ها عبور می کردیم وقتی به مزارش رسیدیم. ناگهان از داخل قبر برخواست و به همراه او یک مرد و یک زن سید در حالیکه پرچم سبزی بر دوش داشتند نیز بیرون آمدند.»
