شهید علی مزینانی
شناسه شهید : 402034
نـام پـــدر : اكبر
تاریـخ تولد : 1346/6/1
اصالت : داورزن - روستای مزینان
سن : 19 سال
شغل : کشاورز
مذهب : شیعه
تاهل : مجرد
تحصیلات : ابتدایی
وضعیت در سازمان : سرباز
مسئولیت : پیاده
تاریخ شــهادت : 1365/10/4
مــحل شـهادت : خرمشهر
عملیات منجر به شهادت : کربلای4
محل تدفین : داورزن - روستای مزینان - گلزار مطهر شهدا
شهید علی مزینانی فرزند اکبر در سال ۱۳۴۶ در روستای مزینان منطقه داورزن سبزوار متولد شد تحصیلات ابتدایی را با موفقیت در زادگاهش سپری کرد و برای ادامه تحصیل به مدرسه راهنمایی پا نهاد قبل از پایان دوره راهنمایی برای کمک به خانواده ترک تحصیل نمود و به کارهای کشاورزی مشغول شد.
او جوانی متین و آرام بود به والدین خود احترام می گذاشت و در امور منزل و مزرعه به آنها کمک می کرد و کم توقع بود کمتر از عصبانی می شد و در برابر مشکلات و گرفتاریها صبر و مقاومت داشت در امور خیر مشارکت میکرد بسیار مخلص و با گذشت بود اگر در انجام واجبات دینی خصوص نماز اول وقت دقیق بود در نمازهای جماعت شرکت می کرد به خواندن قرآن علاقه داشت و درباره برگزاری جلسات قرائت قرآن و دعای کمیل فعالان حضور داشت و به ائمه اطهار ارادت می ورزید و در ماه محرم در هیئتهای مذهبی و محافل سوگواری حضرت سیدالشهدا نوحه خوانی و مداحی میکرد.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران جز فعالیت های پایگاه بسیج شد در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کرد و در تشییع جنازه شهدا حضور مییافت عاشق حضرت امام و انقلاب اسلامی بود و برای دفاع از ارزشهای انقلاب اسلامی تلاش می کرد در سال ۱۳۴۶ از طریق بسیج به جبهههای حق علیه باطل اعزام شد و رزمنده تیپ ۲۱ امام رضا علیه السلام بود در جریان یکی از عملیات ها مجروح گردید و مدتی بستری شد ولی بعد از بهبودی نسبی مجدداً عازم جبهههای نبرد شد.
علی برای آخرین بار در سال ۱۳۶۵ به مناطق عملیاتی شتافت و سرانجام در تاریخ65/10/4 در منطقه خرمشهر و در جریان عملیات کربلای4 بر اثر اصابت گلوله دشمن متجاوز به قلب اش به فیض شهادت نایل آمد . پیکر پاکش را بعد از تشیع باشکوهی در زادگاهش به خاک سپردند.
یکی از همرزمان شهید می گوید قبل از اعزام به من گفت برویم سر مزار شهدا فاتحه ای بخوانیم وقتی آنجا رسیدیم گفت من اینجا شهید میشوم شما بگویید که مرا این جا دفن کنند به محل مزار خود اشاره کرد در هنگام عملیات در قایق نشسته بودیم و شعری با خودش زمزمه می کرد ناگهان صدایش غرق شد وقتی دقت کردم دیدم گلوله به قلبش اصابت کرده است .
