شهید حسین مزینانی (نیک دل)
شناسه شهید : 402029
نـام پـــدر : علی
تاریـخ تولد : 1347/7/1
اصالت : داورزن - روستای مزینان
سن : 20 سال
شغل : خیاط
مذهب : شیعه
تاهل : مجرد
تحصیلات : سیکل
وضعیت در سازمان : سرباز
مسئولیت : پیاده
تاریخ شــهادت : 1367/1/21
مــحل شـهادت : پنجوین عراق
عملیات منجر به شهادت : بیت المقدس5
محل تدفین : داورزن - روستای مزینان - گلزار مطهر شهدا
شهید حسین مزینانی فرزند علی در سال 1347 در روستای مزینان منطقه داورزن سبزوار متولد شد. در کودکی به مریضی سختی دچار شد، به طوری که احتمال داشت فلج شود ولی به لطف خداوند و با توسل به ائمه اطهار بهبود یافت. دوره تحصیلی ابتدایی را با موفقیت در زادگاهش سپری کرد و دوره راهنمایی را در مدارس شبانه روزی سمنان گذران ولی به خاطر کمک به درآمد خانواده ترک تحصیل نمود و به کارگری مشغول شد مدتی در کارگاه خیاطی و زمانی نیز در نانوایی مشغول به کار شد. جوانی صادق و درستکار بود و به والدین خود احترام می گذاشت. در امور منزل به آنها کمک می کرد. زحمتکش پرتلاش و قانع بود. در سلام کردن بر دیگران سبقت می گرفت. متین و باوقار بود و از دروغ گفتن و غیبت کردن دوری می جست. از کمک کردن به نیازمندان و مستمندان دریغ نمی کرد و مورد علاقه و احترام اهالی روستا قرار داشت. حسین به انجام فرایض دینی به ویژه نماز و روزه اهمیت میداد. بسیار به مسجد می رفت و در نمازهای جمعه و جماعت شرکت می کرد. به اهل بیت عصمت و طهارت(ع) ارادت داشت و در مراسم مذهبی و مجالس سوگواری حضرت سیدالشهدا(ع) شرکت میکرد. به رعایت حجاب اسلامی توصیه میکرد و اهل امر به معروف و نهی از منکر بود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در اغلب صحنه های سیاسی و اجتماعی انقلاب حضور داشت. عضو فعال پایگاه بسیج بود و در تشییع جنازه شهدا حاضر میشد. به حضرت امام علاقه داشت و آرزو داشت که از نزدیک ایشان را زیارت کند. در سال ۱۳۶۳ داوطلبانه از طریق بسیج عازم جبهه های حق علیه باطل شد و مدت سه ماه در مناطق عملیاتی خدمت کرد. در سال ۱۳۶۶ از طریق ارتش جمهوری اسلامی به خدمت مقدس سربازی اعزام شد و به مناطق عملیاتی کردستان منتقل گردید و سرانجام در سال ۱۳۶۷ در منطقه پنجوین عراق و در جریان عملیات بیت المقدس5 به فیض شهادت نائل آمد و پیکر مطهرش مفقود گردید. پس از سال ها تفحص شده و در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد. مادر محترم شهید میگوید: «دو بار او را در خواب دیدم و به منزله آمد. وقتی از او پرسیدم: تو کجایی؟ چرا از ما سر نمیزنی؟ گفت: من همیشه می آیم و از شما سر میزنم.»
