شهید برات الله صادقی
شناسه شهید : 401704
نـام پـــدر : محمد
تاریـخ تولد : 1343/6/1
اصالت : ششتمد - شهر شامکان
سن : 18 سال
شغل : کشاورز
مذهب : شیعه
تاهل : مجرد
تحصیلات : ابتدایی
وضعیت در سازمان : بسیجی
مسئولیت : رزمنده
تاریخ شــهادت : 1361/7/12
مــحل شـهادت : سومار
عملیات منجر به شهادت : مسلم بن عقیل
محل تدفین : ششتمد - شهر شامکان - گلزار مطهر شهدا
شهید برات الله صادقی فرزند محمد در تاریخ 1343/06/01 در روستای شامکان چشم به جهان گشود. سه ساله بود که از سایه مهر مادر محروم گردید. در کودکی به مکتبخانه روستا رفت و به تعلیم قرآن پرداخت. اما به دلیل فراهم نبودن شرایط از تحصیل باز ماند ولی بعدها با تشکیل نهضت سوادآموزی در کلاسهای آن شرکت می نمود. بیشتر وقت او در کنار خانواده به کارهای کشاورزی و قالیبافی میگذشت. جوان خوش برخورد، فروتن و زحمتکش بود ،و بزرگتر و به ویژه از اطرافیانش احترام می گذاشت و آرام و منظم و منضبط بود. در برابر سختی ها و مشکلات صبر مقاومت داشت و در کارهای خیر پیشقدم میشد. اهل نماز اول وقت حضور در مسجد بود به انجام واجبات دینی مقید بود، به ائمه اطهار(ع) عشق می ورزید و در مراسم و مجالس مذهبی و سوگواری اهل بیت(ع) شرکت میکرد .خواهر محترم او می گوید نوارهای مذهبی را در مسجد بین مردم روستا توزیع میکرد و همراه هیئت های مذهبی به مشهد می رفت . برات الله در تظاهرات و راهپیمایی های اول پیروزی انقلاب اسلامی شرکت میکرد و به هر شکل از انقلاب اسلامی حمایت مینمود. عاشق حضرت امام و انقلاب اسلامی بود و انقلاب را موهبت الهی می شمرد. برات الله با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران جذب فعالیت های پایگاه های بسیج شد و در گشت زنی های شبانه پایگاه بسیج شرکت میکرد ،جوانان را به حضور در پایگاه بسیج تشویق میکرد و جمعآوری کمکهای مردمی و ارسال آنها به جبهه ها تلاش می نمو.در سال ۱۳۶۱ داوطلبانه از طریق بسیج پس از گذراندن دوره آموزشی نظامی در نیشابور به جبهه های حق علیه باطل اعزام شد و آرپی جی زن لشکر ۵نصر بود. ایشان سرانجام در تاریخ ۱۲ /07/۱۳۶۱ در منطقه سومار و در جریان عملیات مسلم بن عقیل بر اثر اصابت خمپاره به سنگرش در حالی که مشغول نماز خواندن بود به فیض شهادت نائل آمد .پیکر پاک و مطهرش را بعد از تشییع باشکوهی در زادگاهش به خاک سپردند.
خواهر محترم شهید می گوید «مردم می گفتند شب ها روی مزار شهید چراغی روشن میشود و ما باور نمی کردیم. شب خواب دیدم که در گلزار شهدا نشسته ام. برات الله با لباس های تمیز به سمت من آمد و چراغ نیز روشن شد از من پرسید اینجا چه کار می کنی؟ گفتم برای اطمینان از روشن شدن چراغ به اینجا آمدهام و گفت مطمئن باش و مرا به باغ زیبایی برد و گفت اینجا جای من است و پس از آن ناپدید شد.»
