فرازی از وصیت نامه شهید اسماعیل عدل مظفر : خداوندا! آنقدر کوچک و ناچیز و گنهکارم که نمی توانم و قدرت آن را ندارم که گناهانم را بیان کنم.
رضا در زمستان رفته بود به مدرسه. وقتی آمد دیدم که کتش نیست. به او گفتم: مادر، کتت کو. او گفت: مادر جان! یک بچه ای کنار خیابان برهنه بود و به او دادم.