فرازی از وصیت نامه شهید احمد حقیقی نژاد : خدایا! دوست دارم که با بدنی پاره، پاره از دنیا بروم; زیرا خجالت می کشم در صحرای محشر، در جلوی امام حسین(ع)، بدنی سالم، پیکری…
در شلمچه مشغول خوردن نهار بودیم. ناگهان صدای تانک به گوش رسید. محسن از جای برخاست. آر پی چی را برداشت و گفت: تا این تانک را نزنم، برنمی گردم. او رفت و تانک را زده بود اما خمپاره دشمن بغل او را دریده بود و او را به شهادت رسانیده بود.