گریه تو باعث شادی منافقین می شود
همان سالی که علی رضا شهید شد به زیارت خانه خدا رفتم. خیلی بی تابی می کردم برای علی رضا و آن پسرم که فوت کرده بود. شب عید غدیر در مکه بودم و خیلی گریه کردم. با همان حال گریه خوابیدم و خواب دیدم علی رضا با لباس های رزم آمد گفت: مادرجان! چرا این قدر بی تابی می کنی. گفتم: داغ دو جوان سخت است. گفت: نه هیچ سختی ندارد. گفت: وقتی به مزار من می روی خیلی گریه می کنی. گریه تو باعث شادی منافقین می شود. گفتم: چکار کنم؟ گفت: مادرجان! به زیر ناودان طلا برو دو رکعت نماز بخوان و از خدا بخواه که به تو صبر بدهد. به او گفتم: بیا صورتت را ببوسم. به محض این که نزدیک شد از خواب بیدار شدم. آنچه شهید در خواب گفته بود انجام دادم و از آن پس صبر و تحملم زیاد شد و دیگر گریه نمی کنم.
