دلتنگی
در عملیات کربلای 1 در منطقه مهران علیرضا برادر محمدرضا به شهادت رسید. بعد از مدتی محمدرضا را در مسجد محل دیدم. از او پرسیدم: شهادت برادرت چه تاثیری بر شما گذاشت؟ او گفت: هیچ تاثیری بر من نگذاشت. تا اینکه زمان انجام عملیات کربلای 5 در شلمچه رسید. شب قبل از حرکت با چند نفر از همرزمان در سنگر نشسته بودیم. محمدرضا رو به من کرد و گفت: حاج علی، یادت هست پرسیدی شهادت علیرضا چه تاثیری بر من گذاشت؟گفتم : بله ! اوگفت: الان دلم خیلی برای علی رضا تنگ شده است. دیشب او را در خواب دیدم که مرا در آغوش گرفته بود و می فشرد. می گفت: محمدرضا، چرا نمی آیی برویم فوتبال بازی کنیم؟ برو وسایلت را بردار و بیا باهم برویم که می خواهیم فوتبال بازی کنیم. این جملات را می گفت و گریه می کرد. بچه های داخل سنگر همه منقلب شده بودند و گریه می کردند ! دو یا سه روز بعد محمدرضا به شهادت رسید .
