صدای ناهنجار
داخل سنگر نشسته بود. سفره را پهن کرده بودیم و غذا می خوردیم. بلندگوی عراقی ها در حال تبلیغات سوء بود. مهدی گفت: کسی هست برود این صدا را خاموش کند؟ خودش بلند شد و از سنگر خارج شد. بعد از دقایقی صدای بلندگوی عراق قطع شد و سر و کله مهدی پیدا شد. پرسیدم: کجا رفته بودی؟ به دور دست نگاهی کرد و گفت: رفتم این صدای ناهنجار را خاموش کردم، چون نخواستم مانع شام خوردن شما شود.
