نجات کودک
روزی محمود در حال رد شدن از پیادهرو بود که متوجه شد طفل خردسالی در وسط خیابان است و ماشینی به سرعت از مقابل او می آید. بدون تامل خود را به این کودک رساند و در حالی که خود را روی او انداخت و روی زمین دراز کشید ماشین رد شد و الحمدالله به این دو صدمهای نرسید. مادر این کودک در حالی که بسیار خوشحال بود، یک جعبه شیرینی گرفت و به دست پسرم داد. محمود نیز سر جعبه را باز کرد و آن را بین مردم تقسیم نمود. در این هنگام من از او پرسیدم، پسرم آیا تو به این فکر نکردی که ممکن است صدمه ببینی؟ او گفت: مادرجان! من در آن لحظه فقط به نجات آن کودک فکر میکردم.
