یقه گیری اسب سفید
چهارم مرداد ماه سال 1367 هنگام عملیات مرصاد، من و حسین که جزء کادر گردان جندالله بودیم به سمت اهواز به راه افتادیم. سپس از لشکر 5 نصر به پادگان چراغچی رفتیم. حدوداً ساعت سه بعد از ظهر بود که یکی از بچه های تدارکات گردان به نام برادر شیرخانی پیش من آمد وگفت: حسن، احتمالاً امشب عملیات خواهد بود و برادرت هم در آن شرکت می کند. اگر موافقی نزد برادرت برویم و احوالش را بپرسیم. من هم گفتم: اشکالی ندارد. سپس نزد فرمانده مان، برادر سراجی رفتیم و از او اجازه رفتن را گرفتیم. وقتی به گردانی که حسین در آنجا بود رسیدیم، ناگهان او را دیدم و پشت سرش به راه افتادم. برادرم به حاج آقای تشکری مسئول گردانشان می گفت: امشب چند تا حورالعین نصیب من خواهد شد. حاج آقا گفت: اصلاً از کجا معلوم به شهادت برسی؟ او گفت: دیشب خواب دیدم که اسبی سفید یقه مرا گرفت و گفت: حسین بیا برویم دیگر هیچ راهی نمانده است. امشب حتماً باید با من بیایی. در همین گیر و دار بودم که از خواب بیدار شدم. و قتی حرفهایش تمام شد، صدایش کردم و گفتم: برادر، دیدم صورتش را برگرداند و گفت: شما کجا؟ اینجا کجا؟ گفتم آمدیم احوالتان را بپرسیم. حسین گفت: حسن جان! امشب می خواهیم به عملیات برویم. مواظب زن و فرزندانم باش . گفتم: به روی چشم. گفت: یقین دارم، اگر امشب بروم دیگر بر نخواهم گشت. هنگام اذان مغرب وسایل مورد نیازش را تحویل گرفت تا به عملیات برود از همان جا باهم خداحافظی کردیم و من به موقعیت خودمان برگشتم. صبح زود یکی از بچه های بسیج به نام برادر کوشکی پیش من آمد وگفت: حسن می دانی چه خبراست؟ گفتم: نمی خواهد بگویی. حتماً حسین شهید شده است چون دیروز خود حسین به من گفت: که امشب حتماً شهید خواهم شد. خلاصه نزد فرمانده مان رفتم و گفتم: می خواهم جنازه برادرم را از از خط مقدم آورده و از آنجا به سبزوار ببرم. ایشان گفتند: از کجا مطمئنی که شهید شده است. گفتم: خبرش را برایم آوردند. خلاصه پس از اینکه ایشان اجازه صادر کردند رفتم خط مقدم و جنازه ایشان را از طریق هواپیما به سبزوار بردم.
