الهی فدای تن بی سرت شوم مادرجان
زمانی که می خواستیم برات علی را به خاک بسپاریم من به داخل قبر رفتم تا صورت ایشان را ببینم. پارچه ای که روی او بود کنار زدم، دیدم لباس های شهید بر تنش بود. گفتم: الهی فدای تن بی سرت شوم مادرجان، تو که سر نداری که من تو را بشناسم. در این موقع به نظرم رسید که شهید دستش را بر گردنم انداخت و من همان جا در میان خاک بیهوش شدم و وقتی چشم بازکزدم در بیمارستان روی تخت بودم.
