سامانه شهدای دیار سربداران تعداد شهدای دیار سربداران 2017 نفر

نگاه آخر

آن روز نیروهای بسیجی بسیاری به جبهه اعزام می شدند. وقتی پسرم می خواست، سوار ماشین شود، او را بوسیدم و گفتم: سوار ماشین که شدی، کنار پنجره بنشین تا خوب تو را ببینم. حدود نیم ساعت ماشین های مختلف را بدرقه کردم. به هر اتوبوسی که نگاه کردم، پسرم را ندیدم، این موضوع تا مدت ها مرا می رنجاند. وقتی دوستان همرزمش برای تسلیت به خانه ما آمدند، این موضوع را با آن ها در میان گذاشتم. یکی از دوستانش با چشمان اشک آلود گفت: مادر جان! جعفر یک ماه قبل از اعزام خواب دیده بود، این بار که به جبهه برود، دیگر بازگشتی ندارد، خوابش را برای من تعریف کرد و گفت: تا لحظه شهادتم آن را برای کسی بازگو نکن. وقتی سوار ماشین شدیم، گفت: من داخل راهرو می نشینم، نمی خواهم در این لحظه های آخر چشم هایم گونه های پر اشک مادر را ببیند.