اول و آخر که باید شهید بشوم
همیشه بعد از نماز صبح، محمد بر می خواست و می رفت بیرون و اعلامیه های حضرت آقا را می چسباند و بین مردم توزیع می کرد و برمی گشت. یک روز گفتم: نه نه جان ! دنبال این کارها نرو یک وقتی زیانی به تو نرسانند و بگیرند و اعدامت کنند، ولی او می گفت: اول و آخر که باید شهید بشوم. پس مانع من نشوید بگذارید بروم.
