امتحان پاسداری
یکبار که غلام علی از جبهه برگشته بود، از او پرسیدم: در جبهه چه خبر است؟ شما در کجا بودی؟ او گفت: شبی از شبها عده ای مسلح به طور ناگهانی بر سرم ریخته و مرا به مکانی دور از سنگرهای خودی بردند و هرچه از علت این کار و مقصدشان سوال کردم، پاسخی نشنیدم. تا اینکه به نقطه ای رسیدیم و آنها روبرویم ایستادند. در این زمان یکی از آنها به من گفت: اسم گردانت را بگو و من که آنها را در لباس عراقی می دیدم از پاسخگویی به سوال خودداری کردم. اما وقتی که سوالش را دوباره تکرار نمود، با عصبانیت گفتم: شما کی هستید؟ چرا مرا به اینجا آورده اید؟ آن مرد گفت: یا نام گردان و کاری را که بر عهده داری می گویی و یا اینکه دستور شلیک می دهم. گفتم : دستور بده، مرا از مرگ می ترسانی؟ تا خودتان را معرفی نکنید به پرسشهایتان جواب نمی دهم. ناگهان دستور آماده باش داد و افراد اسلحه هایشان را به طرفم نشانه گرفتند. او گفت: همین که اشاره کنم سوراخ سوراخ می شوی. اما من فقط لبخندی زده و مشغول ذکر شدم. مجدداً گفت: به رهبرت بد بگو و اعتراف کن که اسلام را قبول نداری. خنده بلندی کردم و گفتم: جانم فدای رهبر و اسلام. هرچه داریم از این دو عزیز گرانقدر است، چرا توهین کنم؟ به خاطر وجود چنین رهبر و امامی است که ما اکنون در جهان مطرح هستیم و می توانیم دنیای خارج از ایران را ببینیم و با آن آشنا شویم. به خاطر چنین رهبر بزرگی است که از تارهای غفلت بیرون آمدیم. تارهای خواب آلودگی را از ذهن ها پاره کردیم و پا به دنیای تازه نهادیم. هرگز. او بلافاصله دستور تیراندازی داد، ولی تیر هوایی شلیک کردند. او همچنان سوال می کرد و من هم مصمم بر سر مواضعم بودم . بعد همگی شروع به خنده کردند و من حیرت زده نگاهشان می کردم. شخصی که سوال می کرد جلو آمد و صورتم را بوسید و گفت: برای امتحان بود. بعد پلاکی را که آیه ای روی آن حک شده بود به گردنم انداخت. به او گفتم: نیازی به امتحان نبود. فکر می کردید که می توانم بایستم و نظاره گر این باشم که دشمن بی هیچ دلیلی به خانه ام قدم بگذارد و حریم ناموسم را مورد تجاوز قرار دهد؟
