متکای سفت
یک روز غلام علی آمده بود به مرخصی و شب که می خواست بخوابد، دیدم یک متکای سفتی زیر سرش گذاشته است، به او گفتم: غلام علی جان! بگیر این متکای نرم را بگذار زیر سرت. او گفت: مادر جان! مگر این متکا از کلاه آهنی سفت تر است که ما در جبهه تا صبح با لباس های نظامی و کلاه آهنی در یک جا جمع می شویم و می خوابیم.
